کوتاه نبشته ای بر دو مجموعه داستان تقی واحدی چهارشنبه آخر/ چاپ اول پاییز 1387 / خانه ادبیات افغانستان و مجموعه داستان جای خالی گلدان /چاپ اول بهار 1382انتشارات عرفان/
واحدی را می توان از آن دسته از نویسندگانی دانست که قلم و قدمش راه به وادی داستانویسی مدرن برده اما دل در گروه نگرشهای سنتی به این مقوله دارد. صحنه پردازیها،شخصیتها،روابط علی و معلولی،واقعیتها و در کل جهانی داستانهایش را گاه چنان در هم می پیچاند که برای خواننده راهی نمی گذارد، جز آنکه خود را از فضای هست وبودش برکنده در جهانی داستانی خلق شده قرارداده به تفسیر فضای موجود بپردازد. گاه در این وادی نیز خواننده را رها نکرده مسیر و فضای ذهنی اورا هدایت نموده به جایی می برد که خود می خواهد. آنگاه آگانه و خود خواسته خواننده مشتاق را در لایتنهای غرق کرده او را با ذات خودش تنها گذاشته به او اجازه میدهد تا هرطور که دوست تر می دارد فضا و جهانی را که او ساخته و تلقین کرده، بازسازی و تداوم دهد. او در فضای دلنشین تنهایی اش از مسایلی می نویسد که در نظر عامه مردم و درفضای عمومی که آبستن تحولات بزرگ است بسیار ناچیز و خرد تلقی می شوند. اما چشم تزبین واحدی خرد ترین چیزها چنان می بیند که گویا این اتفاقات وحوادث برای اولین بار است که اتفاق افتاده پس دید واحدی نه آنها را خرد می بیند و نه تکراری که یادآوری آنها باعث دلزدگی و خستهگی مخاطباش شود. از متن و بطن زندگی می نویسد، آثارش حکایتگر سالهای جنگ و گریزاست.سالهای درد و رنج، دود وخون.
دغدغههای عمده واحدی و آنچه در درونمایه داستانهایش حضوری برجسته و پررنگ یافته است: جنگ است که بیشتر غیر مستقیم و در شکل و فرم تبعات آن مطرح است. مهاجرت، فقر، یاس وناامیدی، حسرت و دلتنگی،اعتراض و بی عدالتی ودر نهایت تنهایی.
تنهایی است که تم بیشتر از داستانهای واحدی را شکل می دهد، پیرزنی تنها،جوانی تنها در قبرستان، بیوه زنی تنها که لجن فقر دست و پا می زند، تنهایی و بی همزبانی خود واحدی در ماهی، کاکا نوروز، مردی تنها در عالم مهاجرت و حتی گاوی که تنها است، و در نهایت شخصیتهایی که در حضور دیگری و ازدحامی از آدمها همچنان تنهای تنها هستند.
زمان و مکان ملموس و شناخته شده بوده و در آن جایی برای ابهام و شک وتردید وجود ندارد. زمان در داستانهای جریان طبیعی خود را داشته و عقربه های ساعتاش نه کند می گردند و نه تند، مکان هم جایی است در همین نزدیکیها، گذرپایین، قشلاق بالا ویا قریه پایین تر.
شخصیت پردازی در اکثر داستانهای این دو مجموعه در خور بازیگران صحنه ها وحوادث انجام شده است. شخصیتها ملموس و شناخته شده انتخاب شدهاند که این امر هم کار جناب واحدی را راحت ساخته و هم خواننده را، حضور یکایک شخصیتهای داستانها را می توان در هر جایی مشاهده نمود. غروبی در روضه سخی، صبح گاهی لب حوض و یا چشمه ساری در بالای قریه و اگر شباهنگامی، در کوچه پس کوچه های ترکستان زمین غریبه ای سر در گریبان فرو برده دیدی که ذهنش را غربت خانهای و نگاه سرد زنی، چشم انتظاری دخترکی خردسال در خود برده است بدان که واحدی او را و جهان او را خوب می شناسد.... همان فضای سرد و یاس آلود وضعیت سیاسی و اجتماعی سرزمینی در این دو مجموعه به تصویر کشیده شده است که واحدی خود سه دهه از این تاریخ را به تجربه نشسته است. نگاه واحدی بی تکلف است. همه چیز را آنگونه که هست می بیند کمتر دست به انتخاب و گزینش می زند. سوژه های داستانهایش را به راحتی و با یک سرچاندن و نگاهی به پیرامون شکار می کند این گونه است که در سیر داستان نویسی واحدی با یک جریان واحد موضوعی کمتر برخورد می کنیم و اگر گاهی چنین چیزی هم کم وبیش خودی می نمایاند بیشتر تصادفی است تا آگاهانه و حساب شده که این البته نه حسن است و نی نقصان و می تواند هم حسن باشد و هم نقصان. حسن است که در سیر داستان نویسی واحدی توانسته یک تنوع معنایی را ایجادکند. نقصان است که او را سهل انگار در انتخاب سوژه ها و سطحی نگر در پردازش ساخته است. تعلیق ها، گره اندازیها و گره افکنی آنچنانی در آثار واحدی برعکس جریان کوتاه نویسی مرسوم، اقبال چندانی برای حضور نمییابند. واحدی همانطور که سوژه هایش را براحتی و بدون تکلف انتخاب می کند به همان پیمانه قلمش سهل و سبک می گردد. برخورد واحدی با متن و روایت داستان بسیار راحت و ساده بوده. زبانش بی تکلف، شیرین و دلکش بوده از بازیهای ادیبانه و زبانی پرهیز نموده، خواننده را با آوردن کلمات و واژگان سقیل و نامانوس نیازده ناز قلم و ادب بر او نمی فروشد. گفتگوها و دیالوگها پخته، دلنشین و روان هستند. واحدی با تسلطی که بر فضای زبانی ترکستان زمین داشته، توانسته به خوبی از امکانات و ظرفتهای موجود در گویش بهره ببرد. و کمتر ریسک تجربه دیگر گویشها را پذیرا شده است. در نثر وروایتش گاه دست به تجربه تکرار می زند اما تکرارهایش به زیبایی و پختهگی تکرارهای سپوژمی زریاب کمتر پهلو میزند. دختر نزیک شد. دخترنوجوان نزدیک شد.(داستان سردار) سردلش چیزی برآمده است، سردلش چیزی مثل سنگ سخت برآمده است.( داستان شیرین). در کنار این واحدی دستی نیز می برد به اصطلاح سازی و یا استفاده از اصطلاحات و تعابیر نامانوس در در داستانهایش که در این عرصه سربلند و سرخ روی است.
پیرزن زیر لب گفت: نیک د رویشان، اف که چه قدر یادرَو شدیم مه ( نیک د رویشان بجای نیک د بخت شان و یادرو بجای فراموشکار) داستان ننه سکینه
جوان غم درون چشمانش را به سقف دوخته بود،زود روی دلم تاثیر کرد. فابریکه نساجی گل پوش
زرمینه را ناقرار کردو باعث شد که صدایش را بلند کند. مثل شما چشم گشنه نیستم. در چهارشنبه آخر
واحدی در جایگاه راوی روایت می کند داستانهایش را متناسب با بافت اجتماعی وتاریخی موجود ومسلط بر پیرامون و جهان داستانیاش. درجایگاه راوی منصف و عادل است کاری به مناسبات سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و قضاوتهای آن نداشته، بیشتر از فضای مسلط بر پیرامونش آنگونه که هست و می بیند،می گوید .وی با بهرهگیری از توان قلمی و نگاه نکته بین هنریاش فلاکت،رنج،جنگ و بدبختی و سایه شوم تعصب را به تصویر می کشد.
شخصیتهایش تنها و افسرده ودل مرده هستند، از شور و شعف و نشاط و عشق عاشقی در داستانهایش خبری نیست اگر به دغدغه های درونی شخصیتها پرداخته می شود بیشتر دغدغه های تاریک هدف و مراد تا روی نامانوس این سکه یک روی جهان داستانی خلق شده، وخلاصه نگاه واحدی در این دو مجموعه، آنگونه که در پایانه داستان گاو هفتادم به صراحت تمام ذکر شده است«با تمام تلخیهایش، بازهم زندگی ارزش زنده ماند را دارد.»
سردار
زاویه دید دانای کل محدود، راوی در جایگاه دوربین ثابتی بالای قبرستان قرار گرفته بالای یک قبر خاصی زوم نموده و گاه به گاهی به آدمهای نشسته در کنار همان قبر نزدیک شده سری به درون و فضای ذهن آنها نیزمی زند و باز پس به جایگاه خویش بازمی گردد. شروع داستان خوب بوده خواننده را تشویق و ترغیب به خوانش ادامه داستان میکند. که این حس خواننده با سهل انگاری نگارنده و لو رفتن سوژه و موضوع اصلی داستان اندکی فروکش می کند. هرچند در این داستان مسایل و موضوعات کلانی چون هجوم و سیطره طالبان، مهاجرت و دغدغههایی از این نوع نیز فرصت ظهور پیدا میکند که خوشبختانه نویسنده فریفته و غرق در بزرگی و عظمت آنها نشده مجال حضور بیشتر و نالازم را به آنها نمی دهد. و در کل داستان، روایت خطی مردی است که با یادآوری خاطرات عزیزی از دست رفته با یک حس نوستالژیک که در اکثر داستانها تکرار میشود را بیان میکند.
ننه سکینه
آهنگ شروع داستان کند، کش دار و خسته کننده شده. آغاز فاقد کشش و جاذبه لازم برای ادامه دادن وخوانش داستان می باشد.که اگر خواننده اندکی سماجت بخرج دهد و ادامه دهد آنگاه لذت خواهد بود و درخواهد یافت که چرا شروع چنین بوده است؟ شروع متناسب بوده با فضای کلی داستان، کسالت و خسته گی و یاس پیرزنی که واپسین روزهای خود را با درد پا ،بی کسی و تنهایی با یاد آوری و بازخوانی خاطراتی از گذشته سپری می کند در تمام داستان بخوبی توزیع شده است. سایه مرگ بر داستان
مستولی بوده و آنرا تبدیل به اثری مملو از یاس و ناامیدی ساخته.
گاو هفتادم
نگاهی طنز آمیز به برهه ای از تاریخی که برجهان پیرامونی واحدی درگذر است هرچند از حاکمیت تاریکی در این دوره خاص کاسته شده است اما ذهن نویسنده نتوانسته خود را با این فضای جدید وفق داده، این موقعیت را به تمام لمس کند. ذهن او همچنان گرفتار در ناملایمات دورههای قبلی بوده و همان دید و درونمایه تلخیها و تاریکیها مایه اصلی را شکل می دهند. همچنان فضا تاریک است و مرگ است که حضورش را به تکرار گوشزد می کند.
آن صبح
پرداختن به دغدغه های جوانی که صبحگاهی به جنابت، جوانیاش را با شرم وحیا به تجربه می نشیند. و احساس خوش مادری از به ثمر رسیدن فرزند درنگاه مفرحی که صورتش را می پوشاند. اینجا سخن از لطیفه دختر موی زغالی است که یادش پسرک جوان را می کشاند به تشناب نوساز. احساس بی ریای جوان قشلاقی است که سر در رویای طوی دارد، دختری که با تبسم معصومانهای به انتظار است و مادری که از این همه شاد است. مرگ و نا امیدی را اینجا جایی نیست همه چیز نو است، تشنابی که نو ساخته شده، زندگی که بزودی شکل خواهد گرفت خلاصه از آن نگاه تاریک و یاس آلود دیگر خبری نیست.همه چیز نو است حتی نگاه واحدی.
فابریکه نساجی گل پوش
روایت گذر زمان و تحولات آن بر این سرزمین. این اثر نمادین قصد دارد که بخشی از تحول تاریخی این سرزمین را بصورت روزشمار ودر یک خط زمانی مشخص که همانا خط ترتیب زمانی سال وماه معمول است بیان کند. نویسنده با دست مایه قراردادن فابریکه تلاش دارد با نگاهی انتقادی به تحولات موجود در هر برهه زمانی ناملایمات تحمیل شده بر فضای اجتماعی جامعه اش را بیان کند.
چهارشنبه آخر
اینجا سرزمینیی است که همه چیز برزنان سخت و سنگین است حتی نگاه ایشانی که در جایگاه مقربان و بندگان پاک خدا نشسته است. چهارشنبه آخر زمانی که محیطی زنانه با کمترین حضوری از مردان شکل می گیرد رسم و سنتی که ازسالها قبل در روضه سخی پا به عرصه ظهور گذاشته است. روزی که زنان می توانند در جایی غیر از چهاردیواری خانه هایشان سر و صورت از زیر برقع برون کرده خیزش خنکای نسیم بهاری را و رقص موهایشان در مسیر باد را به تجربه بنشینند. بر توتهای فرتوط روضه سخی تاب بخورند و بی واهمه بخندند. باتمام اینها این داستان نیز توفیق گریز از حس غربت و حسرت و انتظار را حاصل نکرده است.
ولی
نگاه انتقادی نویسنده به شخصیت والی و اعتراض نهفته او به فضای موجود هرچند ریشه در فضای واقعی و رئال اجتماعی دارد که نویسنده در این فضا زندگی می کند. پرداخت شخصیت ها در این داستان بسیاری سرسری و تفننی انجام شده کارها وعملکردهای شخصیت مرکزی داستان از یک منطق علی و معلولی لازم برخوردار نیست. هرچند تلاش شده که داستان حول محور شخصیت اصلی بچرخد و تمام عناصر در اختیار هرچه فربه و پربار ترشدن شخصیت والی قرار گرفته استعمال شوند با وجوداین باز نویسنده در پرداخت شخصیت اش به موفقیت چندانی دست نیافته است.
شیربز
شروع ضعیف- یک آن داستانی و دیگر هیچ، و سوالی که اینجامطرح می شود صرف بیان یک آن داستانی می تواند داستان شود؟
ماهی
اگر ذهنیت و قلم داستانی نویسنده نمی بود ماهی را میشد یک گزارش صرف خواند با وجود این نیز ماهی بیشتر به گزارش پهلو می زند تا به یک داستان که بتواند در جمع داستانهایی چون چهارشنبه آخر، لتوانیایی بدل و گور سیزدهم جای بگیرد. حضور شیرـبز و ماهی را در این مجموعه اگرنابجا نتوان گفت زورکی وتحمیلی می توان گفت.
اندکی ایستادن
شخصیتهای ایستا بوده هیچ تاثیر و تحولی را از فضای محیطی و زمانی داستان پذیرا نشده اند. زن شوهری با فرزند خردسالشان در اثر جنگ و مشکلات بوجود آمده راه سفر و مهاجرت را در پیش می گیرند ده سال بعد در حالی که به این خانواده عضوی دیگر نیز افزوده شده در همان مکان و آن داستانی اولیه قرار می گیرند، آدمها همان آدمهای سابق هستند بدون کمترین تغییر و تحولی در رفتار،گفتار و کارکردهایشان. زمان و مکان و به تاثیر آن شخصیتها در این داستان ایستا و ناپویا بوده است.
کاکانوروز
شروع داستان با یک دیالوگ هرچند کلیشهای اما خوب آغاز شده است، با این حال اندکی که پیش میرود ذهن خواننده درگیر این سوال می شود که دیالوگ اول را کی گفته و گوینده کجاست؟
نواسانی بودن شخصیت کاکا نوروز، کاکا نوروز ارایه شده در این داستان نه به آن کاکا نوروز افسانهای میماند و نه به یک کیتیگر، شخصیت کاکا نوروز به گونهای است که گاه کیتیگر می شود و گاهی هم نزدیک می شود به آن کاکا نوروز افسانهای که در قصههای کودکانه حضور دارد.
عکسها:
داستان عکسها با تمام خلاقیت، و نوآوری که در آن وجود دارد از تعدد شخصیتها سخت در عذاب است.صادق، زیبا،نبی،نرگس،ننه صادق،قدیر و غلام داستانی به این کوتاهی و تعدد شخصیتها تا به این حد؟ سوال اینجاست که وجود هرکدام از شخصیتها برای چی و به چه بهایی وارد داستان شده است؟ بعضی را می توان به راحتی حذف کرد چون حضورکارکردی چندان تاثیر گذاری بر روند کلی داستان برای حضورشان نمی توان تعریف کرد که با نبودشان بخشی از داستان دچار نقصان شده کلیت داستان را بلنگاند.
شیرین
حضور حوادث و ماجراهای فرعی در این داستان بسیاربرجسته شده است.هرچند تلاش شده حوادث و ماجراهای فرعی حضور یافته در داستان را به خدمت حادثهی اصلی در بیاورد که توفیق چندانی در این داستان نه تنها حاصل نشده که در نتیجه آن حوادث و ماجراهای وارد شده تبدیل به یک مقدمه کش دار و خسته کننده شده ودیگر هیچ. این داستان نیز گرفتار حضور نامها و اشخاص متعدد شده است. شیرین، ریحانه، ذاکره، ننه رجب،صفدر، رجب،قدیر، قربان
ردمرز
فضاسازی خوب، محیط سرد و بی احساس است، تنفر از مهاجرت، بیگانگی و بی ارزشی مهاجر در تمام طول داستان وجود دارد و خواننده از ابتدا تا به انتها همراه با داستان سردی،بی مهری و توهین و تحقیر... همه را لمس می کند.
جای خالی گلدان
جمله اول و آغازین داستان چندان چنگی به دل نمی زند. در همان ابتدا نویسنده خواسته نوعی بازی زمانی را تجربه کند که در این کار موفقیت چندانی نصبش نشده است. با این حال جای خالی گلدان یکی از بیاد ماندنی ترین داستانهای این مجموعه است. هرچنددرقسمت پرداخت شخصیت دخترک خردسال قدری سهل انگاری و برخورد سطحی صورت گرفته است. انیس را دخترک خردسالی می یابیم که وقتی مادر از بیرون می آید داخل دهلیز طرف مادر دویده هردو دستش را به پاهای مادر حلقه می کند و باز همین دخترک در دهلیز است که خود را در آغوش مادر می اندازد و اینبار صورتش در شکم مادر قرار می گیردو نوک بینیاش در ناف مادر فرو رفته باد خفیف پرخانههای بینیاش پوست شکم مادررا گرم می کند.
گور سیزدهم
بعضی از داستانها از اتکا و استقلال درونی کمتری برخودار است و نیاز است برای فهم ودرک بیشتر آنها خواننده یکسری اطلاعات بیرونی خاص داشته باشد در غیر اینصورت خواننده با درنیافتن بخشی از داستان و مفاهیم وموضوعات نهفته در آن نه تنها به بخشی از لذتی که شایسته است. محروم می شود که از درک قدرت،توان و زیبایی داستان نیز بی بهره میماند.
در پایان واحدی هرچند داستانها و دغدغههایش از جنگ و نابسامانی های آن جدا نبوده ولی کمتر به خود جنگ و اثرات مستقیم آن چون خلف خود آصف سلطان زاده می پردازد. واحدی جنگ را و تبعات آن را بیشتر در بیرون از خود جنگ، در سیمای جامعه خودمی بیند.
گر صبح رخ گردون چون خنگ بتي سازد تو سرخ بتي از مي بنگار به صبح اندر
کردي ميان سرخ بت باميان ستيغ باشي بر آن که خنگ بتي را کي به چنگ
«سوزني سمرقندي»
و پدرم بودا شده بود.
این حرفها درست نیست. پدر گفته بود همگیتان ایستاده شوید، همه صنف ایستاده بودیم روی پاهایمان که پدر درس آنروز را شروع کرده بود. این حرفها واقعیت ندارد. اینطور نبوده که بودا از اول پا نداشته. بودا در آن زمانهای دور، بسیار دورتر از زمان ما وشما آنوقتها که تازه ساخته شده، بسیار زیبا بوده، روی آن را با طلا پوشانده و جواهرات بسیاری بر او آویزان میکردهاند. بودا بسیار عزیز بوده و مورد احترام و پرستش مردم. در کتابهای قدیمی آمده که در چشمهای بودا یاقوتهای کلان و آتشین بوده. شبها از نور آن شهر غلغه که شاه نشین بوده روشن میشده و همین طور بوده که بامیان به سرزمین نور و مهرتابان شهرت داشته است.
همان که ایستاده بود پهلوی کاکایم. سرش را پایین انداخته میگوید دیده است با دوربین قوماندان صاحب، به همراه آن دیگرهایش که از ماها دور شده به طرف قوماندان رفتهاند. دیدهاند وقتی از آنجا دورشده فرود کرده بودهاند درون سنگرهایشان. آنها دیدهاند استاد را با دوربین قوماندان صاحب. بسیار نزدیک دیدهاند استاد را که آنها دستگیرش میکنند. از سرآسیاب و پشتبام خانه مامایم به همراه دوربین دیدهبودم. تا آنروز بودا را آنقدر از نزدیک ندیده بودم. آنقدر نزدیک که دستم را دراز کرده خواسته بودم بگیرمش که همانوقت دستم قاب دوربین را پر کرده و بودا از قاب دوربین گم شده و پدرم همراه مامایم خندیدهبودند. قوماندان و آنها که عسکرهایش بودهاند همه دیدهاند که طالبها تفنگ بدست از سنگرهایشان که در بالای تپه قرار داشته پایین آمدهاند آنجا که افتادهاست پدرم روی زمین. همانجا که دیشب گم شده بود و در روشنی روز پیدایش کردهاند آنها که طالبان هستند و دو نفرشان شانههایش را گرفته بلندش کردهاند. درون قاب دوربین قوماندان و آنها که عسکرهایش بودهاند همهشان دیدهاند که استاد یک پایش نبوده و یکی از طالبها پای افتاده استاد را با لگد زده درون چوقوری می اندازد و قوماندان می گوید همانجا ماین بوده که در عملیات انفجار کرده یک پای استاد را از او گرفته و عملیات را ناکام ساخته است.
برنامه عملیات را اول شب قوماندانها ترتیب داده گروپهای عملیاتی را تقسیمات کردند. موقعیت گروپ ما زیرسنگر طالبان بود و ماها باید با حمایت دو پیکا از زیر سنگر دشمن بالا شده سنگر را میگرفتیم. ماها گروپ اول بودیم که با اعلان عملیات به طرف موقعیت حرکت کردیم. در تاریکی شب بالا شدن از دامنه کوه را شروع کردهبودیم که انفجار همه جا را روشن کرده بود بعدتر از آن گنک و منکس کورمال کورمال از رد صدایمان در تاریک روشن صبح یکدیگر را یافتیم، صدای قوماندان مابین عسکرهایش بالا و پایین میشده که می گفته عجله کنید پیش از آنکه در روشنی صبح گرفتار شویم خود را پس بکشید.
آن شب بینتیجه از عملیات باز گشتیم. شب بعد از آن، عملیات را زودتر و از دو طرف سنگر دشمن شروع کردیم. با فرود قوماندان درون سنگر دشمن، صدای تکبیر از تمام مخابرهها بلند شده بود. بدستور قوماندان شروع به پالیدن و پاکسازی اطراف و درون سنگر نمودیم، هیچکس نبود مقدار زیادی پوچک مرمی بود و چند شاجور خالی که از بیرون سنگر فریاد زده بود یکی از ماها. همهمان از سنگر بیرون شده استاد را بیرون از سنگر یافتیم. با پشت افتاده بود و چشمهایش نبودند و جای بینیاش هیچ تشخیص نمیشد.
از خانه برآمده بودیم پیش از آنکه یک بوجی خون آلود را پشت دروازه حویلیمان بگذارند. زمزمه شکست طالبان در قریه پیچیده است و مجاهدین با فیرهای شادیانه، شادی را در قریه پخش کردهاند. بسیار با احتیاط بوجی را از بالای موتر داتسن قوماندان پایین کردند آنها که عسکرهای قوماندان بودند. یکیشان پیش ماها آمده نزدیک کاکایم ایستاده شد و آن دیگرهایش از ماها دورشده به آنطرف که قوماندان مابین مردم در جای بلندی ایستاده بود رفتند.
پدر گفته بود کار، کار امیرعبدالرحمن خان بوده. بودا را چندین بار صدمه زدهاند آنوقت که اعراب آمدند بعد از آن چنگیزخان آمد ودر آخر هم امیرعبدالرحمن خان ضربه آخر را بر پیکر بودا وارد ساخته. آن قدیمیها که به یاد دارند نقل می کنند که قبل از امیرعبدالرحمن خان بودا هم چشم داشته و هم بینی، امیر خونخوار وقتی چهره بودا را دیده از تشابه او با مردم بامیان به خشم آمده دستور می دهد که چشمهای بودا را کشیده، بینیاش را ببرند. بعد از آن بوده که چشمهای آتشین بودا خاموش شده به تاریخ پیوسته و باز گفته بود که روزی ما نیز چون پدرانمان در سرزمین مهرتابان به تاریخ خواهیم پیوست.
سه نفر می خواستند استاد را بلند کرده روی پتو بگذارند که انفجار شده بود. بخود که آمدیم از استاد خبری نبود و توتههای گوشت دور و پیشمان افتاده بودند. سه نفر را از روی زمین بلند کردیم. یکیشان بد رقم زخم برداشته بود و آن دوتای دیگر گنک ومنکس بودند. آنها را که بردند قوماندان دستور داد که توتههای گوشت را جمع کنیم. توتهها را جمع کرده روی پتو کوت نمودیم که قوماندان بوجی آورده و یکی از ماها توتهها را درون بوجی انداخته بود.
بوجی خون آلوده پشت دروازه حویلیمان بود و بسیاری از مردم قریه دور و پیش حویلیما جمع شدهاند. پدر گفته بود بودا را توته توته کردهاند بعد ازآنکه بامیان لرزیده بود و پدر شتابان پیش از آنکه ما از خانه خارج شویم داخل حویلی شده بود. پدر آنروز نفساش سوخته بود. اشک از چشمهایش میریخت و صدای گریانش هیچ نمیبرآمد. مادر آب آورده بود و مادر کلان آب بصورت پدر زده بود. پدر سرش را تکان داده نفس سوخته گفته بود. طالبان بودا را انفجار داده توته توتهاش کردند. طالبهای بسیاری آمدهاند می خواهند توتههای بودا را درون بوجیها کرده با خود ببرند پاکستان. پدر آن روز بغلم کرده گفته بود ماها را توته توته می کنند. مادر سرم را روی سینههایش میفشارد. اشک از چشمهایش میریزد و صدایش هیچ نمیبرآید.
کوتاه نبشته ای بر داستان کوتاه نیک بخت نوشته سکینه محمدی
وهمچنان پرکار و نویسا،این یعنی درود بر سکینه محمدی!
نیک بخت! باز هم کوتاه کوتاه چون دیگر دست نبشته های خانم سکینه محمدی.
« حمیده به صورتش در آیینه خیره شده بود،به طرف در رفت و آن را بازکرد، خودش را در آیینه نگاه کرد،حمیده به خودش در آیینه نگاه کرد،به اسحاق که جورابهایش را در می آورد خیره شد» استفاده گسترده از واژه در با بارمعناهای مختلف در با معنا ومفهوم درب و دروازه، در با معنا و مفهوم درون و داخل و دست آخر ترکیب در با فعل می آورد.شاید خوب و شاید هم بد شاید آگاهانه و شاید هم ناآگاهانه بهر حال زیاد چنگی به دل نزدنند.
تضاد صحنه ای. حمیده با شنیدن صدای زنگ آیفون سراغ در می رود و آن را باز می کند بازگشته و قبل از اسحاق وارد خانه شده باردیگر به آیینه نگاه می کند و لبخند رضایت روی لبهایش می نشیند. بعد می بینیم که اسحاق وارد خانه می شود حمیده کاپشن اش را از دستش می گیرد و با او سلام علیک واحوال پرسی می کند و اسحاق نیزچنین می کند گویا این برخورد، برخورد اول آنها بوده که مطابق رسم و رواج مرسوم احوال پرسی کرده اند. و اصلا یادشان می رود که قبلا، هنگام بازنمودن در نیز آنها با یکدیگر تماس و برخورد داشته اند. و اینگونه است که صحنه اول برخورد آنها بکلی از جانب راوی و شخصیتهای داستان فراموش شده و انکار می شود.
پاراگراف شاید سوم آنجا که حمیده وارد آشپزخانه شده و اسحاق به حمیده خیره شده که توی آشپزخانه پشتش به او بود و بعد چهره خندان حمیده در طول روز که پیش چشم اسحاق ظاهر می شده و باعث انگیزش و تلاش بیشتر او در کارش می شده. تداعی چندان خوبی نبود. از پشت به چهره خندان رسیدن وبهانه ای برای جا انداختن یک پاراگراف شبه شعاری،عاشقانه و شبه کلیشه ای.
و تضاد مفهومی. این همه نشانه های خوب خوب و نیک بختی این زوج یحتمل جوان و عاشق پیشه معلوم نیست که در این مابین چرا صورت نیک بخت از قبل لاغرتر شده و چشم هایش درشتر وشاید هم برآمده تر؟
پایانه اینکه، سکینه عزیز امید که خفه نشده باشی وباشد که نیک بخت باشی.
امسال برگزاری پنجمین جشنواره "قند پارسی" از سوی خانه ادبیات افغانستان با اهدای دوره نخست "جایزه ادبی نوروز" توأم بود. این نهاد به روال معمول چند سال اخیر با برگزاری یک رشته مراسم در تهران، دهها تن از اهل قلم افغانستان را در کنار شاعران و داستان نویسانی از ایران و تاجیکستان گرد هم آورد و به معرفی آثار برگزیده داستانی و شعری افغانستان پرداخت.
در مراسم امسال آثار ادبی و شعری اهالی قلم افغانستان در داخل و خارج این کشور طی ده سال اخیر به ارزیابی گرفته شد و به آثار برتر جوایزی اهدا شد...
در این جشنواره زهرا حسينزاده، محمدتقی اکبری و محمدصادق عصيان در بخش شعر پایداری، سيدعليرضا جعفری، غلامرضا ابراهيمی و علی جعفری در بخش آزاد شعر کلاسيک، امانالله ميرزايی، حکيم علیپور و فاطمه روشن در بخش آزاد شعر نو، به ترتیب برندگان اول تا سوم رقابتها بودند.
همچنين در بخش داستان، حبيبالله صادقی، سيدعلی موسوی و معصومه حسينی، به ترتیب مقامهای اول تا سوم را از آن خود کردند و امان پويامک هم شايسته قدردانی دانسته شد.
در دوره پنجم جشنوارهی ادبی "قند پارسی"، محمدعلی سپانلو، مصطفی محدثی خراسانی و علیمحمد مؤدب از ايران و قنبرعلی تابش و حفيظ الله شريعتی از افغانستان داوران بخش شعر، بلقيس سليماني از ايران و حميرا قادری و محمدحسين محمدی از افغانستان داوران بخش داستان بودند... مشروح خبر را دراینجا بخوانید.http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/
وهمچنان بیسوادتر می شوم
پاسی از دوشینه را گذشتانده بودیم و دوستان و راویان وقاضیان کارهای کرده و ناکرده خود ودیگران را گرمای دلفریب لحافهای زمستانی درخود فرا می خواند و انس و الفت آنان نیز رفته رفته فزونی یافته هویدا می گشت. به قول دوستی« الاختصار» دیری نپایید که یاران راخفته دیدیم و خود را تنها در خلوتی شبانه. مدت زمانی که ازخیره شدن به چت اتاق و گوش دادن به اعترافات شبانه، صادقانه و فارغ از اختیار دوستان طی شد(یکی از همان دوستان وهمکارانی که ذکرخیرشان رفت، در خواب حرف می زند وآن دیگری تا دلتان بخواهد خرخر می زند.) که آن کلام نغز« لحظه ی تفکر برتر ازسالها(70 سال) عبادت و شب زنده داری است» بر ذهن سایه افکند و مشغولیتی دیگر فراهم گشت و خواب برچشم حرامتر. به شکل عجیبی محیط باور شده ام. و اینکه باور کرده ام که محیط بر میزان، سرعت و کیفیت رشد و توسعه جوامع و انکشاف فکری و روحی یکایک اعضای آن جامعه تاثیربه سزا و انکار ناکردنی دارد هرچند که مدت زمانی نه چندان دور به استعداد و تلاشهای فردی به مقدار زیاد که بیش اززیاد باورداشتم ولی حالی دیگه تقریبا بیشتر آنچه را داشتم، دارم از دست می دهم. و این شاید مربوط به این باشد که تقریبا سالی می شود در ولایت دورافتاده ودرجه سومی سمنگان مقیم شده ام. که به عبارت نزدیکتر کارمند و مامور دولت شده ام و گرفتار روزمره گی و کارهای تکراری واینکه راس ساعت هشت دفتر و ساعت چهارهم ترک دفتر وشام وخواب ودفتر و خواب... و دریغ از کتابی و... راستی اگر فکر کرده باشید که در این به اصطلاح مرکز ولایت یا شهر ایبک، کدام کتابخانه عمومی، کتاب فروشی، مطبوعات روز... و این جور چیزها وجود داشته باشد پس بدانید و یقین داشته باشید که سخت در اشتباه هستید. دوری ازکتاب و فضای فرهنگی و مطالعه محصولات فرهنگی و روزمره گی ها کاری، دوستانه دست به دست هم داده این نتیجه را فراهم آورده اند که این شب مرا به این وادارد که اعتراف کنم که به آن نیم بند سوادی که فکر می کردم دارم چیزی دراین سال گذشته نیفزوده ام که هیچ بخشی از آن وجود ناقص را نیز از دست داده ناقص تر اش ساخته ام. درپایان اگر با من سهیم شوید که این شب شق القمر کرده ام تا چند خطی بنگارم نه که لطف نکرده اید که واقعیتی نه چندان خوشایند را پذیرفته اید.و اینها همه را در فضایی پذیرا باشید که انسانیت و ظرفیتهای انسانی در پیمانه ای دیگر قابل تعریف است. در همین به اصطلاح مرکز ولایت کسان وبزرگوارانی هستند که ازرضایت وآرامش کامل برخوردار بوده و هیچ نوع ظرفیت خالی برای تلاش و تکاپوی بیشتر در خود احساس نمی کنند و این گونه انسانهااست که ناخودآگاه آدم را یاد گفته های منتقدان اپیکوریان می اندازند که باورداشتند اپیکوریان چیزی را برتراز میل و ارضا نمی دانند. البته بماند که اپیکوریان این تعبیر محترمانه و خوک صفتانه از انسان درمکتب ومرام خود را پذیرفته یانی.؟ واقعیت آن است که بخواهیم یا نخواهیم انسانها به فراخور ظرفیتها و توانمندیهای خود زیست می کنند. چه بسا که انسانهای باشند که ازفواید و لذایذ دنیا، فایده و لذتی بیشتری از میل و ارضا حیوانی کسب نکنند که آن را نیز به دلیل قیودات بیرونی و مسلط اجتماعی در مقیاسی کوچکتر و کمتر از حیوانات رها وبریده از قیودات کسب کنند. و باز میتوان این گروه از فرزندان اشرف مخلوقات را نیز برتر از دیگر موجودات دانست؟ براشرف مخلوقات بودنتان شک نکنید اگر شک داشتید این را بگذارید به حساب رانت، رابطه ، واسطه ...
اولین برف و نامه برفی
امروز صبح در حالی که هیچ فکر و جسم خواب رفته دل از پتوی زمستانی و گرمای زیر آن نمی کشید بلاخره برخواستیم و ناباورانه کوههای سفید پوش چغد شهر سمنگان چشمانمان را پر کرد که این حکایت از آمدن اولین برف زمستانی یا همان زمستانهای زود رس این سرزمین می کند.پشت بام مهمانخانه ریاست احیا و انکشاف دهات رفتیم و از آنجا نظری به استوپه سنگی و تاریخی تخت رستم انداختیم. میراث تخت و بخت تهمینه ویادگار شب خاطره انگیز رستم دستان و زادگاه سهراب زورق باران بود. به ریاست که آمدیم خبری نبود جز خبر برف و نامه های برفی و اینکه به کجا و پشت دروازه کدام نفر مال و مکنت دار نامه برفی روان شود و چند نفر در آن میهمانی شریک باشند و مهمتر از همه کدام رستم دستانی دل بدریا بزند ونامه را ببرد. حکایت نامه برفی از این قرار است که با افتادن اولین برف سال نامه ای به یکی از بزرگان، خوانین، کلان قشلاق، دوست و یارفیقی می نگارند وضمن تبریک اولین برف سال، قید می کنند که به تعدادی مشخص از افراد قریه ودوستان برای میله و شادی، شبی را میهمان او خواهند بود. فرد حامل نامه بعد از رساندن نامه بلافاصله فرار را بر قرار ترجیح داده به سوی خانه خود رهسپار می شود میزبان موردنظر و دوستان او تلاش می کنند که نامه رسان را قبل از رسیدن او به خانه اش دستگیر کنند که اگر موفق شدند او را گرفتار کرده به رویش گل سیاه می مالند و او را دست بسته پیش فرستادگان نامه می آورند و همان مهمانی را که قرار بود بالای طرف مقابل بار کنند بالای خودشان بار می شود و فرستندگان نامه باید تمام کسانی را که گرفتار کنندگان نامه رسان بگویند مهمان کنند.
البته جدای از مهمانی و بخوربخورش جالبترین قسمت این سنت همان بگیر وببندی است که برای گرفتار کردن نامه رسان می شود. یکی فرار کن و دیگران هلهله کنان در میان برف و گل ولای به دنبالش سواره و پیاده بتازند.چه شود...
برنده جایزه ی سوم
پنجمین جشنواره سراسری شعر و داستان جوان سراسر کشور(ایران) بهمن ۱۳۸۶ سمنان
و ما ها تمام گرد و خاک زمین را به آسمان می بریم
و ما ها ترک سنت خدا و رسول کرده سر پا ایستاده بودیم که آنها دور از تیر رس ماها می دویدند. آنها که سه نفر بودند و دور از تیر رس ماها می دویدند. شب آمده بود و بعد ازنیمه گذشته بود که پشت سنگ کلانی پنهان می شدیم. با اشاره دو سگرتی والا که طرفم گوشه ی چشمش را پرانده بود از جایمان بلند شده بودیم همان وقت که بازی گرم شده بود و فکر ما پیش سگرتیها می بود. بازی گرم بود وکمپل والا با دمش چارمغز می شکستاند که بیر و بار شده بود و چند نفر دیگر همراه جزگرهایشان از یک گروپ دیگر هم آمده بودند.
ادامه مطلب
بادیگارد
بی راهه ی منتهی به شهر غرش کرده قوماندان و پنج بادیگارد را نقش زمین می کند. گرد و خاک رفته رفته زمینگیر می شود. قوماندان خاکش را تکانده دورتر ایستاده می شود.
- ماین لعنتی
چهار بادیگارد دو طرف قوماندان را می گیرند.
قوماندان پیشتر از چهار بادیگارد حرکت می کند.
بادیگارد در امتداد راه خاک آلود نگاه کرده - قوماندان می گوید- و به طرف پای افتاده می خزد. قوماندان مقابل باغ، بالاتر از قشلاق ایستاده می شود.
- بگیر بچیم، گریس بند است.
- قومندان راست می گه، شار می ری، کندک همانجاست.
جوانک خام سال از دیوار باغ مابین سرک پایان شده دستش را روی موهای ژولیده وخاک گرفته اش می کشد. یک دل و دو دل دست پیش می کند.
- کندک شار است. شار را می بینم...
با صدای بادیگارد جوانک خام سال تفنگ را به شانه می اندازد و دوان دوان خود را به آنها می رساند. قوماندان و پنج بادیگارد در امتداد سرک خاک آلود حرکت کرده ونرسیده به شهر، به بی راهه می زنند. بی راهه منتهی به شهرغرش کرده...
پیرمرد می خندد
زن خداگویان سرش به طرف آسمان بلند میکند.رنگش به سفیدی میزند.هر دودستش را جمع کرده مابین شان فوت می کند.سرش راکه از روی دستهایش بالا می کند لبش سُدری می بندد و رطوبت به جامانده از فوت اش در کف دستهایش جل جل می کند.نفس های پربخارزن که به تندی می زند.روی لبهای زن سُدری می بندد.سُدری که نه،دیگر یخ شده.لبهای زن یخ بسته.مرد یخ ریزه ای دور دهانش که از سبیل های درشت وتنک اش آویزان شده تکانده به زن نگاه می کند.«کلوشایم پاره شده» «همی چند ماه پیش برید نخریدم؟مگم سال چند کلوش پاره می کنی؟»
ادامه مطلب
بد کاره
از سر شب تا حالا که شب از نیمه گذشته است. آماده و گوش به دروازه همین جا در تاریکی دهلیز به انتظار نشسته ام.همان وقت که دو پشک داخل تندور خانه جنگ شان شد.از آن پیشتر بود.پیشتر از آن باد تند که بوته ها را از تندور خانه دوانده بود پیش خانه، و بوته ها که به دروازه خورده بودند وحشت را درجانم انداخته و خواب را از سرم پرانده با خود برده بودند.
ادامه مطلب
برنده جایزه ی دوم
نخستین جشنواره سراسری داستان نیمروز
اسفند ماه ۱۳۸۵ زاهدان
بازهم کم کاری و عذر و این طور چیزها.با تمام این ها بارو کنید که این بار واقعا مصروف بودیم.یک هفته ای گرفتار نخستین جشنواره سراسری (در ایران) به نام نیمروز بودیم.البته جای شکرش باقی است که در این دوره مسابقات داستان بیگ بابه موفق به دریافت جایزه ینفر دومی شد.هفته ای بود پر ثمر باورکشاب های تخصصی داستان کوتاه نقد و بررسی با حضور منتقدان و صاحبنظران مطرح ادبیات داستانی ایران آقایان گودرزی و جزینی و خانمها دکتر رونقی و سلیمانی. جایتان خالی .
بریده ای از یک نا تمام
...
بعد پدر به شانه هایم می زد و موی هایم را بهم می ریختاند همانها راکه وقت بازار آمدن بوبوآب چرب کرده شانه زده بود
.شب های بعد از بازار خوش شب هایی می بود
.از سردستر خوان تا آخرهای شب به تمام پدر چیزهایی می گفت که بوبو را می خنداند
.آن شبها که پدر خوش می بود بوبو جای مرا دورتر از جای خودشان می انداخت و می شنیدیم صدایشان را آن وقت که ستاره ها را شمارش می کردند وبعد روی تعداد ستاره ها جنگ شان می شد ودر هم می غلتیدند و این همان وقتی بود که چشمهایم گرم شده وحس گنگی تمام جانم را در برمی گرفت
....
جنگ
تیر انداخت کردیم و آنها را میکشتيم که جنگ شروع شده بود وصدای مرمیها را که ازبالای فرودجايمان میگذشتند میشنيديم.بعد،جنگ شروع شده بود ومیديديم مرمیها را که چشمهايمان باز مانده بودند رو به آسمان.
مورچههاي سياه ودانههاي سفيد
ـ آخخ…
شتلق،وپشت گردنش ـ زيردستش ـ جمع شده،چملك مي شود.زير دستش خار خار شده ميرسدمابين دوانگشتش .مرده ـ له شده ـ وپرتاب ميشودپشت سرش .شتلق وپشت گردنش ميسوزد.سرخ شده ـ سوخته وچملك شده ـ ني ني مي سوزد.فقط ميسوزد پشت گردنش .به گمانش سوخته، پنديده وچملك شده،آتش گرفته،آتش شده وپشت گردنش ميسوزد وچشمهايش نيز.
ادامه مطلب
جنگ (يكي بعد ازيك)
زماني كه پاي چپم را روي پاي راستم انداختم تمام آسمان درپنجره نشسته بود.آسمان که ترک برداشت صدا در پنجره هم پاشید.بوي شيون می آمد و صداي خون لرزیده ازپاي راستم درشكمم ميشد كه صداي گوشت كباب از پنجره بيرون ميرفت.
۱۳۸۳/۳/۱سيستان وبلوچستان
گوش فال
چي خواهدشد؟اگربازهم جوابشان كند؟ني ني، بادستم بازي كرده گوشه چادرم را تاب ميدهم.چرتي ميشوم.چيزي به فكرم، آره،آرهبايدپيشتر بروم.گپ هايشان را بشنوم.بايدپيشتر بروم. گوش بگيرم آره آره،بايد پيشتر…روي پنجههاي پای،خود را به پشت درازهي دهليزميرسانم.آهسته آهسته دروازه را باز ميكنم.تاريكي دهليز،سياهتر نمود ميكند.هواي سرد به صورتم ميخورد.صورتم يخ يخ ميشود.احساس ميكنم،صورتم خیس شده باشد.صدايي از پيشینه خانه ميبرآيد.
ـ ني بيرادر…
ادامه مطلب
نان وجنگ
برگزیده اولین جشنواره تخصصی داستانهای خیلی کوتاه دانشجویان کشور(ایران) تهران-۹آذرماه ۱۳۸۴- دانشگاه الزهرا
بيك بابه
ـ هي بيگ بابه،خوابت برده
ـ ني ملابابه،گمانيم چرت می زده ؟
خودش ميخندد.مجلس ميخندد.مهمانها،مهمانخانه ميخندند.ملابابه ميخندد.حاضرباشها،قوماندانهاميخندند.همه ميخندند.
دهقان ملابابه هم ميخندد،دم دروازه .
ـ چايته بُخور بيگ بابه
ـ بي غم باش، بُخور كه دیگر چرت نزنی؟
- چای خواب را از سر می پراند.
خندههاآرامترميشود.باز ميخندند.ملابابه ميخندد. نگاهش ميكني .
ادامه مطلب
آن محيط حال آنجا كه ورودی مسجد بود
ولبريز ازصدای افطارآنجا كه خيابان پايين مسجد بود وآنجا كه خيابان پايين مسجدنبود .وآن مرد كه پراكنده بود آن صدا را،آن صدا كه نبود ازآن مردان.
ای توهميشه همه جا من به كجا ر سيدهام اسيرلعنتم هنوزيا به خدا رسيدهام
ادامه مطلب
