برنده جایزه ی سوم
پنجمین جشنواره سراسری شعر و داستان جوان سراسر کشور(ایران) بهمن ۱۳۸۶ سمنان
و ما ها تمام گرد و خاک زمین را به آسمان می بریم
و ما ها ترک سنت خدا و رسول کرده سر پا ایستاده بودیم که آنها دور از تیر رس ماها می دویدند. آنها که سه نفر بودند و دور از تیر رس ماها می دویدند. شب آمده بود و بعد ازنیمه گذشته بود که پشت سنگ کلانی پنهان می شدیم. با اشاره دو سگرتی والا که طرفم گوشه ی چشمش را پرانده بود از جایمان بلند شده بودیم همان وقت که بازی گرم شده بود و فکر ما پیش سگرتیها می بود. بازی گرم بود وکمپل والا با دمش چارمغز می شکستاند که بیر و بار شده بود و چند نفر دیگر همراه جزگرهایشان از یک گروپ دیگر هم آمده بودند.
ادامه مطلب
بادیگارد
بی راهه ی منتهی به شهر غرش کرده قوماندان و پنج بادیگارد را نقش زمین می کند. گرد و خاک رفته رفته زمینگیر می شود. قوماندان خاکش را تکانده دورتر ایستاده می شود.
- ماین لعنتی
چهار بادیگارد دو طرف قوماندان را می گیرند.
قوماندان پیشتر از چهار بادیگارد حرکت می کند.
بادیگارد در امتداد راه خاک آلود نگاه کرده - قوماندان می گوید- و به طرف پای افتاده می خزد. قوماندان مقابل باغ، بالاتر از قشلاق ایستاده می شود.
- بگیر بچیم، گریس بند است.
- قومندان راست می گه، شار می ری، کندک همانجاست.
جوانک خام سال از دیوار باغ مابین سرک پایان شده دستش را روی موهای ژولیده وخاک گرفته اش می کشد. یک دل و دو دل دست پیش می کند.
- کندک شار است. شار را می بینم...
با صدای بادیگارد جوانک خام سال تفنگ را به شانه می اندازد و دوان دوان خود را به آنها می رساند. قوماندان و پنج بادیگارد در امتداد سرک خاک آلود حرکت کرده ونرسیده به شهر، به بی راهه می زنند. بی راهه منتهی به شهرغرش کرده...
پیرمرد می خندد
زن خداگویان سرش به طرف آسمان بلند میکند.رنگش به سفیدی میزند.هر دودستش را جمع کرده مابین شان فوت می کند.سرش راکه از روی دستهایش بالا می کند لبش سُدری می بندد و رطوبت به جامانده از فوت اش در کف دستهایش جل جل می کند.نفس های پربخارزن که به تندی می زند.روی لبهای زن سُدری می بندد.سُدری که نه،دیگر یخ شده.لبهای زن یخ بسته.مرد یخ ریزه ای دور دهانش که از سبیل های درشت وتنک اش آویزان شده تکانده به زن نگاه می کند.«کلوشایم پاره شده» «همی چند ماه پیش برید نخریدم؟مگم سال چند کلوش پاره می کنی؟»
ادامه مطلب
بد کاره
از سر شب تا حالا که شب از نیمه گذشته است. آماده و گوش به دروازه همین جا در تاریکی دهلیز به انتظار نشسته ام.همان وقت که دو پشک داخل تندور خانه جنگ شان شد.از آن پیشتر بود.پیشتر از آن باد تند که بوته ها را از تندور خانه دوانده بود پیش خانه، و بوته ها که به دروازه خورده بودند وحشت را درجانم انداخته و خواب را از سرم پرانده با خود برده بودند.
ادامه مطلب
برنده جایزه ی دوم
نخستین جشنواره سراسری داستان نیمروز
اسفند ماه ۱۳۸۵ زاهدان
بازهم کم کاری و عذر و این طور چیزها.با تمام این ها بارو کنید که این بار واقعا مصروف بودیم.یک هفته ای گرفتار نخستین جشنواره سراسری (در ایران) به نام نیمروز بودیم.البته جای شکرش باقی است که در این دوره مسابقات داستان بیگ بابه موفق به دریافت جایزه ینفر دومی شد.هفته ای بود پر ثمر باورکشاب های تخصصی داستان کوتاه نقد و بررسی با حضور منتقدان و صاحبنظران مطرح ادبیات داستانی ایران آقایان گودرزی و جزینی و خانمها دکتر رونقی و سلیمانی. جایتان خالی .
بریده ای از یک نا تمام
...
بعد پدر به شانه هایم می زد و موی هایم را بهم می ریختاند همانها راکه وقت بازار آمدن بوبوآب چرب کرده شانه زده بود
.شب های بعد از بازار خوش شب هایی می بود
.از سردستر خوان تا آخرهای شب به تمام پدر چیزهایی می گفت که بوبو را می خنداند
.آن شبها که پدر خوش می بود بوبو جای مرا دورتر از جای خودشان می انداخت و می شنیدیم صدایشان را آن وقت که ستاره ها را شمارش می کردند وبعد روی تعداد ستاره ها جنگ شان می شد ودر هم می غلتیدند و این همان وقتی بود که چشمهایم گرم شده وحس گنگی تمام جانم را در برمی گرفت
....
جنگ
تیر انداخت کردیم و آنها را میکشتيم که جنگ شروع شده بود وصدای مرمیها را که ازبالای فرودجايمان میگذشتند میشنيديم.بعد،جنگ شروع شده بود ومیديديم مرمیها را که چشمهايمان باز مانده بودند رو به آسمان.
مورچههاي سياه ودانههاي سفيد
ـ آخخ…
شتلق،وپشت گردنش ـ زيردستش ـ جمع شده،چملك مي شود.زير دستش خار خار شده ميرسدمابين دوانگشتش .مرده ـ له شده ـ وپرتاب ميشودپشت سرش .شتلق وپشت گردنش ميسوزد.سرخ شده ـ سوخته وچملك شده ـ ني ني مي سوزد.فقط ميسوزد پشت گردنش .به گمانش سوخته، پنديده وچملك شده،آتش گرفته،آتش شده وپشت گردنش ميسوزد وچشمهايش نيز.
ادامه مطلب
جنگ (يكي بعد ازيك)
زماني كه پاي چپم را روي پاي راستم انداختم تمام آسمان درپنجره نشسته بود.آسمان که ترک برداشت صدا در پنجره هم پاشید.بوي شيون می آمد و صداي خون لرزیده ازپاي راستم درشكمم ميشد كه صداي گوشت كباب از پنجره بيرون ميرفت.
۱۳۸۳/۳/۱سيستان وبلوچستان
گوش فال
چي خواهدشد؟اگربازهم جوابشان كند؟ني ني، بادستم بازي كرده گوشه چادرم را تاب ميدهم.چرتي ميشوم.چيزي به فكرم، آره،آرهبايدپيشتر بروم.گپ هايشان را بشنوم.بايدپيشتر بروم. گوش بگيرم آره آره،بايد پيشتر…روي پنجههاي پای،خود را به پشت درازهي دهليزميرسانم.آهسته آهسته دروازه را باز ميكنم.تاريكي دهليز،سياهتر نمود ميكند.هواي سرد به صورتم ميخورد.صورتم يخ يخ ميشود.احساس ميكنم،صورتم خیس شده باشد.صدايي از پيشینه خانه ميبرآيد.
ـ ني بيرادر…
ادامه مطلب
نان وجنگ
برگزیده اولین جشنواره تخصصی داستانهای خیلی کوتاه دانشجویان کشور(ایران) تهران-۹آذرماه ۱۳۸۴- دانشگاه الزهرا
بيك بابه
ـ هي بيگ بابه،خوابت برده
ـ ني ملابابه،گمانيم چرت می زده ؟
خودش ميخندد.مجلس ميخندد.مهمانها،مهمانخانه ميخندند.ملابابه ميخندد.حاضرباشها،قوماندانهاميخندند.همه ميخندند.
دهقان ملابابه هم ميخندد،دم دروازه .
ـ چايته بُخور بيگ بابه
ـ بي غم باش، بُخور كه دیگر چرت نزنی؟
- چای خواب را از سر می پراند.
خندههاآرامترميشود.باز ميخندند.ملابابه ميخندد. نگاهش ميكني .
ادامه مطلب
آن محيط حال آنجا كه ورودی مسجد بود
ولبريز ازصدای افطارآنجا كه خيابان پايين مسجد بود وآنجا كه خيابان پايين مسجدنبود .وآن مرد كه پراكنده بود آن صدا را،آن صدا كه نبود ازآن مردان.
ای توهميشه همه جا من به كجا ر سيدهام اسيرلعنتم هنوزيا به خدا رسيدهام
ادامه مطلب
پسمان
دير وقت شده مثل هر روز ديرتر از هرروز،تندتند میروند.خاك میپاشند. روی تو،خانهها،همه جا خاك گرفته است. پشت پا وتلوتلومیخوری. بیحركت شدهای. سرت گركرده،زبانت خشك شده،شانهات میغلتد.چند بار با خودگفتهای:
ـ گروگان است.بندی است.
به نظرت كوهها بلندتر از هميشه،يانی جايی كه توهستی، چوقورتر از هميشه شده.وارخطا میشوی. میدوی.نفست میسوزد. ايستاده میشوی.نفس سوخته پا میگذاری.بالا وبالاتر،كوه میغلتد.غرش دره بيشتر میشود.سيل شده؟!بوی چتل همه جا را گرفته سنگ میشوی.باورت نيست.جوهر شاه میگويی.سركوه بالاتر ازتو میخندد.كوه ياریاش میكند.قهقهه میزنند.«او…» جملهات ناتمام میماند.میخندند.قهقهه میزنند.جوهر شاه دستش را دوركمر زن میچرخاند.
ـ نی… يانگهاش…
آره يانگهاش،زن احمدشاه.نول به نول میشوند.مادرزاد شدهاند.میغلتند.جوهر شاه بالاوپايان شده،تكان تكان میخورد. خندههای پردم زن بلند وبلندترمیشود.قهقهه میزند.جوهرشاه میغلتد.دستش،پايش،همه جانش بیخود شده میغلتد.كوه غرش میكند.جوهرشاه ويانگهاش هردوچسبيده میغلتند.مادرزاد میغلتند.دره پر میشود.سرخِ سرخ قيامت شده؟!همه جاآتش میشود. تكان میخوری.چيزی روی شانهات سنگينی میكند.خود را هوشيار میكنی.چشمانت سوخته،سوخته پس وپيش میشوند.گوشت صدا میكند.
ـ چی شده آقا؟
دهان باز میكنی.
ـ غلام سخی…پيش قوچاقبر…بيادريم
تمام شدهای،زبانت سنگی شده،ازحركت ميماند.تكانت ميدهند.بلندت ميكنند.پايت كشيده شده خاك كوچه را چير ميكند چيزی را حس ميكنی.زبانت ناخواسته می چرخد.
ـ جای جوهر شاه …گيروه…زاهدان
همه چيز تمام شده .همه رفتهاند.همه هستند.تو،كلب حسين،پرخون،تفنگت،خون،باروت وبوی گس همه وهمه.تنها جوهرشاه نيست.قوماندان گروپ وباديگاردهايش.بلندمیشوی.میدوی.همه میدوند.خارها،بوتهها وسنگها،همه وهمه.ازهمه میمانی. تندتر میدوی.سرت میغلتد.دستت،پايت،همه میمانندوتومیدوی.مانده شدهای.ايستاده میشوی.میخندند.ناخن نشانت می كنند ناخنها به طرفت فيرمیشوند.باورت نيست.همه رسيدهاند.پيشترازتو، دويش میكنی. شانه ات رامیگيرند.وتومیمانی.صدايت میكنندصورتت يخ يخ میشود.سوخته سوخته سيل شان میكنی.گوشت صدامیكند.
ـ حالش خوب نيست آقا بيمارستان …
زبانت همه رامی كشد.
ـ نی نی جواب كرده پول نمی ته جوهرشاه جواب كرده
سيخ زده درون گوشت فرو میرود.
ـ جوهر شاه كييه …
لبهای به هم چسبيدهات ـ وگردوخاك ژله شده روی آن ـ غاز داده غاز داده از هم باز می شوند.
ـ پيرمه ،پير….
چیغرش كرده،صدايت رامیكشد.ميخواهی داد بزنیـبلندبلندـباهمه توان،نمیتوانی.پسمیمانی.پسمانترازهميشه پسمیمانی.
